سامان هستي - بيدل دهلوي
چنين كشتـﮥ حسرتِ كيستم من؟
كه چون آتش از سوختن زيستم من
نه شادم نه محزون نه خاكم نه گردون نه لفظم نه مضمون چه معنيستم من؟
نه خاك آستانم نه چرخ آشيانم پَري مي فشانم كجا ييستم من ؟
اگر فانيم چيست اين شور هستي؟
و گر باقيم از چه فانيستم من؟
بناز اي تخيّل ببال اي توهّم كه هستي گمان دارم و نيستم من
هوايي در آتش فگنده است نعلم اگر خاك گردم نمي ايستم من
نوايي ندارم نفس مي شمارم اگر ساز عبرت نيَم، چيستم من؟
بخنديد اي قدر دانان فرصت كه يك خنده بر خويش نَگريستم من
درين غمكده كس مَميردا يا رب به مرگي كه بي دوستان زيستم من
جهان كو به سامانِ هستي بنازد كمالم همين بس كه من نيستم من
به اين يك نفس عمرِ موهوم بيدل فنا تهمِت شخصِ باقيستم من
درباره شاعر
ابوالمعالي ميرزا عبدالقادر بيدل دهلوي (اكبر آباد هند 1054- عظيم آباد 1133 ق). از شاعران فارسي زبان هند و از تركان جغتايي است. وي بيشتر عمر خود را در شاه جهان آباد به عزلت و تفكرات عارفانه گذراند و آثار متعددي به نظم و نثر آفريد. بيدل بزرگ ترين شاعر سبك هندي در خارج از مرزهاي جغرافيايي ايران است و در شعر و نثر سبك ويژه اي دارد. از آثار اوست: ديوان اشعار، طلسم حيرت، طور معرفت، چهار عنصر و رقعات.
برگرفته از پایگاه شوراي گسترش زبان و ادبيات فارسي
"عشق به میهن ضرورت است نه حادثه"