داستان روان گرشاسب
[گرشاسب بيش از هر كس، براي پايداري آفرينش هرمزدي كردار نجاتبخش كرد؛ اما چون آتش از او آزرده بود، به بهشت راه نيافت. روان گرشاسب به زرشت گِلِه برد كه اي كاش در روزگار تو ميزيستم تا دين ميپذيرفتم و از دوزخ رها ميماندم. پس هنرهاي پهلواني و كردارهاي بزرگ خود را برشمرد و به پاداش، بهشت درخواست كرد.
باز ايزد اذر، كه پروانه درآمدن به بهشت با اوست، بر او نبخشود. پس گرشاسب زندگاني ديگر خواست تا دوزخ را از ديوان پاك كند، اما هنوزش زمان نرسيده است. ايزدان مينوي و ايزدان گيتي بگريستند و زرتشت پذيرفت كه چون آتش، گرشاسب را بيامرزد، پرهيز آتش را به جهانيان خواهد آموخت.
به هنگام رستاخيز، نخست مرده گرشاسب را ميآرايند زيرا اگر كردارهاي نيك گرشاسب نبود، آفرينش هرمزد برجاي نميماند.
چون گرشاسبِ سام، دين مزديسنان را خوار شمرد، از تيري كه بر او زدند بيهوش شد و اينك خفته مانده است. در هزاره هوشيدر ماه؛ ضحاك به بلعيدن آفريدگان ميپردازد. ايزدان گرشاسب را كه بيهوش خفته است، به هوش ميآوردند و گرشاسب ضحاك را ميكُشد.]
پژوهشي در اساطير ايران
"عشق به میهن ضرورت است نه حادثه"